تبليغاتX
::. باران .::

باران

: درباره وبلاگ

 

تقدیم به توکه روزی امدی وعاشقانه رابرایم زمزمه کردی
قسم به نگاه پاکت که تاپری برای پرواز باقیست
پاورچین نگاه مهربانت برشنزاردلم حک خواهدبود


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: خاطرات

 

تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

 

: دوستان

 

سايت رسمي حقوق
باران (وبلاگ قبلی من)
حرفهای خودمونی
زئوس الهه اسمانها
هری پاتر
جواب سوالات
عشق به خدا شاهرانی به کمال
مائیم که اصل شادی وغمیم
دلخستگیهای من
قاف عشق
در سایه سار عشق
هواداران بنیامین
روانشناسی
مشکی پوشان عاشق 1
مشکی پوشان عاشق 2
مشکی پوشان عاشق3
عاشقانه های زندگی بهزاد عباسی
نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه
سید علی طبایی عقدا
بازی سرنوشت
برای او که هنوز در قلبم جایی ندارد
وبلاگ فارسي سامي يوسف
عشق صداي فاصله هاست
آذربایجان مارالی
مازیار ناظمی
کامران نجف زاده
همه تنهايم گذاشتن حتی خدا
امام زمان
.:: قالب های رایگان ::.

 

: اهنگ زندگی

 
 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 
قصه پرغصه ی زندگی

زندگی

قصه ی مرد یخ فروشی است

که از او پرسیدند

فروختی؟

گفت نخریدند تمام شد!!

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 توسط بهزاد و مریم  |   |  ارسال به دوستان
 
ما همسایه خدابودیم

ابر وابریشم وعشق

خدا چلچراغی ازاسمان اویخته است

درسینه ات نهنگی می تپد

پیش از آن که قلبت را بدزدند

درحوالی بساط شیطان

طناب های وسوسه دردستش است

دوبال کوچک نارنجی

می وزد و می بارد و می گردد ومی تابد

قلبم افتاده ان طرف دیوار

قلبم کاروانسرایی قدیمی است

خوشبختی خطر کردن است

بهار که بیاید رفته ام

| +| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 توسط بهزاد و مریم  |   |  ارسال به دوستان
 
کاش.....

کاش در دهکده عشق فراوانی بود

توی بازار ، صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم

مختصر بود ولی صادق و پنهانی بود

کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب

بروی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد

قرص می داد به ما هر چه پریشانی بود

کاش به تشنگی پونه که پاسخ می داد

رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

مثل حافظ که پراز معجزه و الهام است

کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

چقدر شعر نوشتن برای باران

غافل از این دل دیوانه که بارانی بود

کاش ، سهراب نمی رفت به این زودی ها

دل پراز شاعر کاشانی بود

کاش دلها پراز افسانه نیما می شد


و به یادش همه شب ماه چراغانی بود

کاش اسم همه دختر کان اینجا

نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود

کاش چشمان پر از پرسش مردم گردد

غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

کاش دنیای دل ما شبی از این شبها

غرق هر چیز می خواهی و می دانی بود

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم

مراد از این شعر همین مصرع پایانی بود .
| +| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386 توسط بهزاد و مریم  |   |  ارسال به دوستان
 
هزاران بارتولدت مبارک
   بهزادجان تولدت مبارک
| +| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 توسط بهزاد و مریم  |   |  ارسال به دوستان
 
تولدت مبارک
                                                                       

 

 

 

 

 

                       

| +| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 توسط بهزاد و مریم  |   |  ارسال به دوستان
 
تولدت مبارک
                                                                                               

 

 

 

 

 

 

                                                                                                

| +| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 توسط بهزاد و مریم  |   |  ارسال به دوستان
 
سال نو مبارک
                     

                                              عیدتون مبارک    

 

| +| نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386 توسط بهزاد و مریم  |   |  ارسال به دوستان
 
دوستان گلم خداحافظ

زندگی به من آموخت چگونه اشک بریزم

 

ولی به من نیاموخت چگونه سرازیرش کنم

 

زندگی به من آموخت چگونه دوست داشته باشم

 

ولی نیاموخت چگونه فراموش کنم

 

بچه ها من امشب دارم ترك دياروكاشانه ميكنم ديگه بهزاد عزيزوبلاگو اپ ميكنه ميدونم تنهاش نميذارين وبازم بهمون لطف دارين دلم براهمتون تنگ ميشه ممنون كه اين مدت بهم سرميزدين وفراموشم نمي كردين شايد ديداربعدي بيفته براتابستان ولي بدوين دوستون دارم وهميشه بيادتونم اصلا مگه ميشه فراموش كرد دوستاي خوبي  مثل

بهزادرهامحمد درويشافشينبارانمهديرامينروشنكماهانمحسن عزيزياذربايجان ماراليآرام

 

 اگر بازگشتم برايت گلي خاطره اي مياورم واگر بازنگشتم خداحافظ 

 

| +| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 توسط بهزاد و مریم  |   |  ارسال به دوستان
 
يلدا بازي
فكركنم اقاي محمد((زئوس))از دعوت ما به بازي پشيمون شده باشه اخه يكم دير شده درگير امتحانات بودم اگه موافق باشيدما هم روند  رو ادامه بدیم وچندتا دوستانو به این بازی دعوت کنیم

  • همه تنهايم گذاشتن حتي خدا(افشين)
  • براي اوكه هنوز در قلبم جاي ندارد(باران)
  • مشكي پوشان عاشق(رامين وروشنك)
  • دلخستگيهاي من(مريم وماهان)
  • دنیای اهنگ وجک(مهدي)

با اجازه ي اقاي بهزاد من اول خصوصيتمو ميگم  

۱-بدترين ويژگي من بدبين و زودرنج بودنمه (البته بنظر بقيه لوسم اما شما بخونيد حساس) راحت  اشكم در مياد  بعنوان ابزار دفاعي فقط تو خونمون  استفاده ميكنم وكلي هم بدردم ميخوره البته    يه نفر از اين خصوصيت من بدجوري بدش مياد و اتفاقا به همين خاطر اصلا قصد كنار گذاشتنشو ندارم

۲-اكثرا سرگردونم وتكليفمو با خودم نميدونم بهتر بگم گيج ميزنم دلم ميخواد همزمان هزارتا كار   انجام بدم مثال بارزش درس خوندنمه نه ميدونم بخونم نه ميدونم نخونم ازدرس خوندن طول ترم بيزارم  عوضش شب امتحان جو زده ميشم تا صبح درس ميخونم تا بهترين نمره ي كلاسو بيارم وهمين   عواقب ناخوشايندي رو برامن پيش مياره حالا جالب اينكه من با اين تنبلي پيشرفته مجبورم همزمان دوجا با دورشته متفاوت حضوربهم رسانم ميدونيد كه قضيه چيه همون كه ميگه موش تو سوراخ نميرفت جارو به دمش ميبست

۳-هميشه بخاطر نداشتن بعضي چيزا حسرت ميخورم كه مهمترينشون نداشتن خواهره يكم به بقيه دوستام حسوديم ميشه البته ناگفته نماند من يكي رودارم كه از هزارتا خواهر بيشتر دوسش دارم  اونم دخترداييمه من بغير از خانوادم دونفرو خيلي دوستشون دارم وباهاشون صميميم يكيش همين الهه خانومه اون يكي هم همين نويسنده جديد وبلاگه

۴-بنظر خودمو دوستام خيلي مهربونم هركاري از دستم بربياد برا بقيه انجام ميدم كينه اي نيستم و    زود ميبخشم البته انتظار بخشايش رو هم دارم تو جمعهاي دوستانه هم خيلي شوخم برعكس تو مهموني جيكم در نمياد وحوصلم سر ميره حتي خوابم ميگيره

۵-دركل يكم ضد پسرم البته بيشتر پسراي يزدي چون در پررويي دست عالمو ادمو از پشت بستن البته بغيراز چندتاشون  از ضايع كردن بعضي پسرا  تحت هر شرايطي كه باشه لذت ميبرم مخصوصا   موقع تقلب امتحان كه قيافه مظلومي  بخودشون ميگيرن انگار حقشونو خوردن  بزني تو پرشون  جالب اينكه   كم هم نميارن با پررويي تمام ميگن ديشب مريض بودن نتونستن درس بخونن حالا من موندم كه اين   چه مرضيه كه تا اخر امتحانات خوب نميشن

اينم از اجابت دعوت يلدابازي من هنوز كلي خصوصيت عجيب غريب ديگه هم دارم كه ترجيح ميدم درنبودن وكيلم سكوت كنم درپايان عرضي ندارم جز

                                   ((انرژي هسته اي حق مسلم ماست))  

مريم      

| +| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385 توسط بهزاد و مریم  |   |  ارسال به دوستان
 
ماه محرم
سلام بر محرم

| +| نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385 توسط بهزاد و مریم  |   |  ارسال به دوستان
 
شاید خیلی از افراد خواننده این پست فیلم درخشش استنلی کوبریک که داستان ارجینالش متعلق به استفن کینگ معروف است را دیده باشند ولی لازمه که برای رعایت حق تمام خوانندگان داستان را به صورت کوتاه تعریف کنم

نویسنده ای(جک نیکلسون)به همراه همسر و پسر کوچکش برای تعطیلات به هتلی در کوهستانی پربرف می روند تا در طول مدت زمستان که مسیر دسترسی به این هتل بسته است از ان مراقبت کنند و مرد نویسنده نیز از این موقعیت استفاده کند و بر روی داستان خود تمرکز نمایددر ابتدا همه چیز به خوبی پیش می رود اما کم کم تغییرات شروع می شود مرد به مرور به مرز جنون می رسد از طرفی پسر خانواده نیز که دارای نیروی درونی است به داستان خانواده های دیگری که در زمستان مسئول نگهداری از هتل بودند پی می برد و در می یابد که اخرین فرد مسئول همسر و دو دخترش را در زمستان گذشته در انجا کشته است در مدتی که پسر از این جریان اگاهی می یابد پدر(جک نیکلسون) به هیولایی واقعی تبدیل شده ودر قصد کشتن او و مادرش را دارد در پایان پسر پدر را به محوطه مارپیچ بیرون هتل می کشاند پدر در انجا گم می شود و از سرما می میرد و مادر و پسر نجات می یابند

خب در نگاه اول با داستانی ترسناک رو به رو هستیم اما فیلم بر اساس ایده ای فلسفی ساخته شده ایده اراده معطوف به قدرتدلیل انکه پدر در فیلم به دنبال کشتن مادر و پسر است این حقیقت است که پس از دوره رنسانس دین که ترمزی برای رفتارهای غیر انسانی نوع بشر بود به کناری رفت ودر عوض بند ها و عوامل اجتماعی جای ان را گرفت در این نوع زندگی اخلاق(که تنها در میان افراد بشر معنی پیدا می کرد زیرا این خدا نبود که انسان را مورد بازخواست قرار می داد بلکه جامعه پیرامون این نقش را داشت) به این ترتیب اخلاق جای خالی دین را پر کرد اما این اخلاق همان طور که گفته شد قائم به وجود اجتماع بود و با کنار رفتن اجتماع نهاد فرو خورده فرد خود را نشان می داد(میل به داشتن قدرت حد اکثری)

در فیلم نیز مرد نویسنده به واسطه حضور در جامعه فردی کاملا معقول و متعادل بود ولی بلافاصله با از بین رفتن جامعه ای که در ان بود تمام امیال فرو خورده خود را نشان دا

سوال:می دانید چرا بسیاری از جرم ها در شب اتفاق می افتد؟ راهنمایی: در شب ادم های جامعه به خانه هایشان می روند و عملا جامعه ظاهری وجود ندارد

راستی فکر کنید اگر در تهران فقط سه روز برق و پلیس نباشه چه اتفاقی می افتد ولی اگر همین اتفاق در یک روستا بیفتد چه؟  لطفا اگر می خواهید پاسخی بدهید مورد بهتر بودن ادم های روستایی و شر بودن ادم های شهری را نیاورید

ذکر با نام منبع اشکالی ندارد

بهزاد

| +| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385 توسط بهزاد و مریم  |   |  ارسال به دوستان
 
کلید کردن های وبلاگی
همه ما از کودکی تربیت شده ایم بعضی ها خیلی جدی و بعضی ها به صورت تفننی مثلا پدر و مادر گاهی می دیدند که از قضای روزگار یه بچه هم دارند و بخودشان می گفتند پس حس خانواده دوستی شان کجا رفته در نتیجه تصمیم می گرفتند که کودکشان را تربیت کنیم حالا تربیت به هر صورت که بوده تقریبا اصول یکسانی داشته یکی از این اصول این است که شما باید سعی کنید سرتان در کار خودتان باشد و به مردم گیر ندهید تا اینجا قضیه اشکالی وجود ندارد ولی گاهی اوقات ادم خوره به جانش می افتد که از بعضی از این اصول عبور کند در نتیجه می اید در نت و این پست را می نویسد

 از این به بعد در هر از چند گاهی که خیال عبور از خطوط قرمز خودم را داشته باشم مطالبی از این دست خواهم گذاشت و به ملت همیشه در صحنه وبلاگ نویس گیر می دهم

اولین مطلب از وبلاگ Elle est

ترجمه عبارت بالا از فرانسه به فارسی می شود "او هست" وحالا یه بخش از مطلب این وبلاگ

من،
ولي، در هر حال، يه رابطه سورئاليستي رو به يه رابطه سانتي مانتاليستي عهد فريدون شورتي ترجيح ميدم.
با تمام كثافتكارياش.

یادم می امد یه نویسنده معاصر می گفت فرق نویسندگان کلاسیک با نویسندگان مدرن در این است که کلاسیک ها انچیزی را که درک می کردند می نوشتند ولی نویسندگان مدرن چیزی را که از درکش عاجزند را می نویسند(یعنی فقط احساسش کنند کافی است)

مطلب بعدی از وبلاگDatiki

در این وبلاگ در یکی از پست ها نویسنده به شرح علاقه واقعی بین دو نفر می پردازد

هميشه از بودن باش لذت مي‌بردم. به نظرم زيبايي مليحي داشت، از اون زيبايي‌ها كه آدم لذت مي‌برد و بدون هيچ نظر خاصي دوست دارد. هميشه باحال بود و دنبال شادي. با هم مي‌رفتيم مهماني، مي‌رفتيم پارك، مي‌رفتيم خيابون‌ها رو دور زدن. از اينكه به دوستانم معرفيش كنم و بگم با او چه نسبتي دارم لذت مي‌بردم.

ديروز ديدمش و از ديدنش ماتم زد. يك خالكوبي بزرگ روي بازوش حك شده بود!! اين چيه؟ واسه چي؟ گفت «مد شده!» خالكوبي راست راستيه. يك قلب كوچيك هم بالاي سينه‌اش حك كرده بود!! هيچ واكنشي نشان ندادم. فقط ازش پرسيدم: پاك مي‌شه؟ گفت نه، دائميه...

ديگه نمي‌تونم دعوتش كنم مهموني، نمي‌تونم باش عكس بگيرم، نمي‌تونم ازش فيلم بگيرم و توش با هم ادا اطوار و مسخره‌بازي در بياريم. ديگه نمي‌تونم با دوستانم دعوتش كنم بيرون...

چطور مردم حاضر مي‌شوند با خودشون از اين كارها بكنند؟ چط

احتمالا از امروز به بعد باید بگرده دنبال یه زیبای ملیح دیگه

مطلب بعدی از وبلاگ جکستان است

اولا تو این وبلاگ قصد توهین ویا بی احترامی به هیچ قوم واقلیتی از مردم خوب کشورمان   را ندارم و قصدم فقط وفقط نشاندن لبخندی هر چند کوتاه بر لبان شماست بنابراین امیدوارم منو با نظرات خودتون دل گرم کنین

حالا یه حالی بدیم به همه اونهایی که از این فارسها دل خوشی ندارن

خب فكر نكنم توضيحي لازم باشه راستي يادتونه يه ضرب المثل داشتيم با عنوان قسم تو را باور كنم يا...

اخرين مطلب امروز هم از وبلاگ پيوندكده

خیلیا هستن که مستعارنویسی رو آفت وبلاگستان فارسی میدونن ولی به‌نظر من «پز روشنفکری» بدترین آفت واسه اینجا محسوب میشه، این نقاب زیبا اگه برداشته بشه خیلیا نمی‌تونن به دلیل داشتن قیافه‌ای زشت حتا سرشونو بالا بگیرن،

و بعد در ادامه مطلب اين پست را مي بينيم

پيش خود مي گويم مگر ميشود ؟کسي چنين به کشتن تاريخ خويش بر خواسته است؟اينان تاريخ را نابود و واژگونه مي خواهند.هم کيشان و هم فکران آنان چند سال پيش مجسمه هاي بودا را در افغانستان همين گونه نابود کردند.

خب روشنفكر جماعت هر عيب و نقصي كه داشته باشه لااقل با اين اصل اشنا هست كه بين دو برادر كه در فرهنگ يك خانواده رشد كرده اند تفاوت هست چه برسه به تفكرات مختلف در يك ايين و اينكه اگر كسي مثنوي را با صداي دلخراش مي خواند اشكال از مثنوي نيست

خب اين پست هم تمام شد من هم از دست خوره اي كه قبلا ذكرش رفت خلاص شدم البته مي دونم  اين پست از اون پست هاي بدون حرف حديث نمي شود

راستي ذكرمنبع در صورت استفاده ضروري است

بهزاد

| +| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385 توسط بهزاد و مریم  |   |  ارسال به دوستان
 
شاید مطالب این پست را باید در چند پست جداگانه نوشت و بعد در انتها به یکجور جمع بندی رسید انگیزه اصلی من برای نوشتن این پست حرفی است که هر روزه می شنویم و شاید هر کدام برایش پاسخی داشته باشیم و گاها انقدر ان را شنیده ایم که دیگر مثل یه پارچه نخ نما برای هیچ کس جذابیتی ندارد و در نتیجه کسی علاقه ای به پیدا کردن پاسخ شخصی خود ندارد

حتما شنیده اید که مرتب در تلویزیون و دیگر رسانه های عمومی از تضعیف فرهنگ ایرانی که به طبع اسلامی نیز هست(هیچ وقت به پان ایرانیسم اعتقادی ندارم ایران حد اقل ۶۰۰۰هزار سال تمدن دارد که تقریبا ۱۴۰۰ سال اخر ان اسلامی است بنابراین همان طور که نمی توان عامل ایرانی بودن را از ان جدا کردن عامل اسلامی بودن را نیز نمی توان جدا کرد) ولی همین تمدن شش هزار ساله (بلکه بیبشتر) در حال از دست دادن شاخص ها(فرم زندگی) و حتی غم انگیز تر منابع خود است(معدود افرادی هستند که بجز گلستان و بوستان و تعدادی کتاب ادبی با کتاب های دیگر اشنا باشند به عبارتی اشنایی با شعرا در بهترین حالت البته تمام اشنایی ما با فرهنگمان است)گرچه شعرا هم برای خیای افراد فقط در فروسی و حافظ و مولوی خلاصه می شود 

در طی بیست سال گذشته دلیل این نا اگاهی با بدبینی به کار فرهنگی امپرالیسم و...نسبت داده شد  افراد دست اندر کار فعالیت های فرهنگی با دید کوچک و اعتقاد راسخ به تئوری توطئه(که میراث تفکر چپ در دهه ۴۰و۵۰ این کشور است) گمان کردند تنها و تنها ایران زیر تیغ فعالیت فرهنگی غرب است و هیچ گاه از خود نپرسیدند مگر ایران تمام دنیا است؟

در سیاست اجرایی پنتاگون طرحی وجود دارد به نام ملت سازی که به عبارتی اشنا تر همان جهانی سازی است هدف از این طرح یکسان کردن شیوه زندگی تمام افراد بشر به صورت زندگی امریکایی و تفکر ان است  در ابتدا این طرح در المان که عامل دو جنگ جهانی است و سپس در ژاپن به اجرا درامد و از قضا موفق نیز بود المانی های نژاد پرست نازی به ماشین های تولید تبدیل شدند و قدرت اول اقتصادی اروپا گردیدند و سپس ژاپن جنگجو به این طریق رام گشت زندگی به شیوه تمدن انگلوساکسون ها از شرق تا غرب را در خود هضم کرد حتی اگر اکنون نگاهی به زندگی خود بیندازیم و کمی هم به خاطرات پدر بزرگ ها گوش کنیم می بینیم که تا چه اندازه و به چه سرعتی در طی فقط نیم قرن شیوه زندگی تغییر کرد حتی این مسئله را طرز نگاه دولت به اقتصاد(واگذاری به بخش خصوصی )نیز می بینیم کاری که در سراسر دنیا به ان عمل می شود در شکل سیاسی نیز تمام حکومت ها دنیا ارام کند یا سزیع به سمت لیبرالیسم حرکت می کنند(پایان تاریخ فوکویا ما) این طرح موفق بود ولی بعد از مدتی مشکلات خود را نشان دادند

این بار تفاوت های فرهنگی یکبار دیگر به شیوه ای عجیب خود را نشان دادند ملت ها بعد از مدتی که از شک اشنایی با شکل زندگی امریکایی بیرون امدند و مولفه ها و ویژگی های خاص فرهنگی خود را به ان تحمیل کردند همه میدانستند که شیوه جدید زندگی راحت و جذاب و کاربردی است ولی می خواستند ان را به شیوه خود انجام دهند برای این کار ملت ها شروع به تصویر سازی کردند انها نیاز به اسطوره های مدرن داشتند امریکا هالیوود را ساخت تا غرور و تصور یک امریکایی از خود را به مردمش و سایر مملل نشان دهد  شرق اسیا خصوصا ژاپن نیز با اسطوره های مدرن خود این نیاز را بر طرف کرد و پایه فرهنگ مدرن خود را از طریق سینما محکم کرد(در حقیقت این اتفاق بعد از چند دهه همراهی کورکورانه از امریکا اتفاق افتاد ولی سرانجام ژاپنی های مونتاژ کار شیوه کار را اموختند) هند نیز با سینمای خود تا حدودی موفق بود اما در این میان کشور هایی بودند که باز ماندند

البته حدس زدن اینکه این کشور ها چه کشور هایی هستند سخت نیست خاورمیانه و افریقا و البته کشورهایی که سابقا تحت نفوذ  شوروی بودند (البته اروپایی غربی نیزتحت تاثیر قرار گرفت ولی به علت یکسان بودن ریشه های فرهنگی در بسیاری از موارد این تاثیر اثری بر ساختارشان نداشت البته هنوز فرانسه سعی در ایستادگی دارد)

در ایران مرتب از نفوذ فرهنگی غرب و امریکا صحبت نمی شود ولی هیچ گاه نتوانستیم  شیوه ای از زندگی را ارائه دهیم که بتواند جای انچه را که نادرست می دانیم بگیرد اگر می خواستیم اسطوره ای بیافرینیم انچنان ابتدایی و بچه گانه رفتار کردیم که عملا انچه را که بصورت طبیعی قابل عرضه بود را نیز به محاق بردیم(به قول دکتر فاطمی همه می دانند که چه نمی خواهند ولی نمی دانند که چه می خواهند)

در بست سال گذشته عملا در حیطه تصویر سازی هیچ کار صورت نگرفته سخت بتوان ایرانی را پیدا کرد که بتواند ویژگی های یک شخصیت ایرانی را بیان کند و بفرض هم که بتواند این کار را انجام دهد ویژگی های بیان شده از شخصی به شخصی دیگر تفاوت های فاحشی دارد شاید اگر ویژگی های یک شخصیت ایرانی را در شصت سال قبل مورد پرسش قرار می دادیم به جواب های تقریبا یکسانی می رسیدیم  دلیل واضح است در دنیایی مدرن که با سرعتی اعجاب اور پدران و مادران ما را در خود گرفت سرعت تغییرات و مشکلاتزندگی ناشی از محیط(باور کنید همه چیز به یکدیگر پیوسته است جنگ" گرانی"سختی تامین معیشت" همه و همه سبب شده است انقدر روزمره بشویم که فرصتی برای نگاه به خود نداشته باشیم فکر می کنید مدت زمان مطالعه هر ایرانی در سال چقدر است؟) همه این عوامل سبب شد والدین در گیر باشند و در نتجه فرصت فکر کردن به مطالبی از ا ین  دست را نداشته باشند در نتیجه فرصت نکردند و حتی اگر فرصت کردند توانایی فرهنگی ان را نداشتند که فرزندان خود را از نظر فرهنگی  تامین کنندو خب همه می دانیم زمان صبر نمی کند تا ما به ان برسیم در نتیجه فرزندان خود فرهنگی را که درست می دانستند (و صد البته چیزی را که رنگ و لعابی بهتر داشت و در بسته بندی شیک تر عرضه شده بود پسندیدند) و انتخاب کردند

راه حل: به خودمان اعتماد کنیم و به خودمان فرصت فکر کردن بدهیم حتی اگر در صف اتوبوس و شیر و نان...هستیم چون بدترین وضع را کسی ندارد که دیگران به او احترام نمی گذارند کسی دارد که خودش برای خود احترام قائل نیست

اگر کسی از مطلب این پست می خواهد استفاده کند موردی ندارد ولی با ذکر منبع

بهزاد

| +| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385 توسط بهزاد و مریم  |   |  ارسال به دوستان
 
مجبور شدم پست قبلي را سانسور كنم البته خودتان حدس بزنيد كه باعث باني اش كه بود ولي فكر نكيد بدون امتياز گيري اين كار را كردم(ببينم يادت نرفته كه كه قرارمان چي بود) بهر حال اميدوارم اين اخرين باري باشه كه مجبورم بروم زير تيغ سانسور خودم

بهزاد

| +| نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385 توسط بهزاد و مریم  |   |  ارسال به دوستان
 
مطلب كه عنوان نمي خواهد
خب اين قضيه يه جوراي مربوط به خودمه بنابراين مي شود اسمش را گذاشت حديث نفس البته بهش داستان هاي عامه پسند(ما با تارنتينو اين حرف ها را نداريم كه) هم مي شود گفت جريان اينجوري است كه همه اپارتمان ها از سنت گند جلسه ساختماني بهرمند هستند و اتفاقا همه هم ازش گريزانند ديشب يكي از همين جلسات در ساختمان ما بود و البته ما هم شكار شده اين جلسه از بخت بد چند تا خانم در جلسه بودند و نمي شد پام را بندازم رو پام و راحت باشم خلاصه در اين جلسه از در و ديوار نشسته ميدان بهارستان و خرده شدن حق كريستوف كلمب و اراذل خيابان چهل و نهم و فيلم دور بين چرمي كيشلوفسكي(اخه كيشلوفسكي الان مد شده گفتم يه حالي به همه بدهم) صحبت شد البته فكر نكيد بحث شيرين ساختمان نبود ابدا  ولي ان را گذاشته بودم براي اخر ماجرا خلاصه طبق معمول بعد از ديداري كه از صحراي كربلا داشتيم زديم به وادي خاكي سياست و رئيس جمهور محمود(اين تيكه از روي ترجمه پرزيدنت احمدي نژاد بي بي سي بود) راستي يه چيزي بعد اين همه حاشيه و نوشتن مي دانيد مهمترين كار يه مدير عالي رتبه اين نيست كه به جاي نهار برنج خوردن پنير بخوره يا دست يه پير مرد را بگيره و شو سياسي راه بندازه( ما عوام به اين حركت مي گويم حركت پوپوليستي) بلكه وظيفه اين قسم موجودات اينكه كه با سياست هاي كلان خودشان مسير حركت را در هر لحظه مطابق با زمان و پيشرفت هاي گوناگون منطبق كنند و بقيه كار را بسپارند به سيستمي كه خودشان طراحي كرده اند (اخه رئيس جمهور مثلا رئيس جمهوره ابدارچي كه نيست و در اين زمينه حق دخالت هم نداره) اره داشتم مي گفتم بعد از اينكه يه مقدار درباره اين مرد حرف زديم ديدم همه ناراضي اند در دانشگاه هم كه همه ناراضي اند تا جايي كه يادم مي اد سوپر درياني سر كوچه هم ناراضي است احتمالا در غياث اباد هم همه ناراضي اند پس كي اينقدر راضي بوده كه اين همه راي  ريخته در سبد اين شازده؟  توجه: از عموم همشهريان و هميهنان عزيز خواهشمندم در بخش نظر يه نظري بدهند هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم      بعد التحرير: راستي جلسه ساعت ۱۲ شب تمام شد قراره از اين به بعد اينجور شب نشيني ها را در جهنم برگزار كنيم

بهزاد

| +| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385 توسط بهزاد و مریم  |   |  ارسال به دوستان
 
بهتره ابتدا به بهزاد نويسنده ي جديد وبلاگ خوش امد بگم واينكه هر تغييري ميخواد ميتونه انجام بده چون تقريبا تا يكماه ديگه تنها نويسنده ي اينجا میشه اما بشرطي كه ارشيو مطالب منو پاك نكنهمطمئنم كه شما دوستاي خوبم از دست نوشته هاش خوشتون مي ايد چون يجورايي بيخيال و صادقا مي نويسه البته شايد خودش بيخيالشو قبول نداشته باشه ولي حتما بعد از چندسال كه مطلباشو خوندين(البته اگه همين نوشته ي پايين اول و اخريش نباشه بهزاده ديگه قابل پيش بيني نيست) به حرف من ميرسيد بهرحال اميدوارم مثل هميشه مارو با نظرات خوبتون همراهي كنيد اخه قضيه يجورايي اش كشك خالته بخوري پاته نخوري پاته(بهش نگين)

| +| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385 توسط بهزاد و مریم  |   |  ارسال به دوستان
 
عنوان بی عنوان عنوان اینکه دیگه گندش را در اورده اند
سلام من بهزادم قراره از این به بعد من اینجا مطلب بگذارم باران برای یه مدتی  خیال دارد برود(محاله که بگویم کجا) گرچه شاید خودش قبلا لو داده باشه(اخه من بخش نظرات را هم متاسفانه می خوانم) از امروز تا وقتی که اینجا را فیلتر کنند(نه باران زیاد نگران نشو این اتفاق نمی افتد یا حد اقل به این زودی ها نمی افتد) بالاخره قراره تا موعد وعده داده شده مورد اشاره در سطور پیشین من اینجا را اپ کنم  گرچه ادم زیاد مشکل پسندی نیستم ولی احتمالا فرم اینجا بدجوری عوض می شود قالب را همان می گذارم باشه ولی مطالبش را عوض می کنم(انتظار نداشتید که من هم از همان جنس مطالب باران در اینجا بگذارم اگر داشتید بهتره برگردید ابتدای پست و ببینید که نوشتم اسم من بهزاد است) خب بهتره حرف نزنیم و شاهد باشیم چه تغییری اتفاق می افتد

بهزاد

| +| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385 توسط بهزاد و مریم  |   |  ارسال به دوستان
 
 

شايد تعجب كنيد چرا تو يه وبلاگ تقریبا عاشقانه مطلب سياسي گذاشته ميشه !؟

بعداز تماشاي حاشيه هاي نشست صميمي رييس جمهور ودانشجويان دانشگاه

اميركبير واقدام ناشايست وزشت تعداد كمي دانشجونما واقعا متاسف شدم

كسي نميگه طرفدار فلان شخصيت باشيد يا نباشيد هرفردي با هر تفكروهر مقامي

وهرشخصيتي داراي احترام است وهيچ بني بشري حق بي احترامي به افراد راندارند

وچه مغرضانه و بي شرمانه بود رفتار اقليت بيگانه پرست حاضر در بين انهمه

دانشجويان متعهدواگاه ازاينكه بايد هميشه پشتيبان مسوولان دلسوز باشند

اميدوارم در هيچ زماني شاهد چنين رفتارهايي نباشيم و اختلاف سليقه ها كاملا

منطقي وارام مطرح شود نه با اتش زدن عكس !!!!!!!!!!

شما با من موافقيد يا نه؟ منتظر نظراتتونم

| +| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 توسط بهزاد و مریم  |   |  ارسال به دوستان
 
۱۶اذر روز دانشجوگرامي باد(هرچند هيچكي يادش نيومد وبراش مهم نبود حتي برا خودبچه ها)

يه چيز ديگه اينكه ببخشيد يه مشكلي پيش اومده بود تو وبلاگ وبهم ريخته بود

| +| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 توسط بهزاد و مریم  |   |  ارسال به دوستان
 
تقديم به اوكه عشق را به من هديه كرد

    يه سال پيش يه عزيزي يه روز قشنگ 

       دوست داشتني به تقويم خاطراتم هديه داد 

       حالا ميخوام به گل سرخ زندگيم كه با وجود

      مشغله هاي زيادش منو تحمل  وهمراهي كرد 

   ونذاشت تنها بمونم بگم تا ابد شرمنده قلب مهربونش خواهم بود و

   هرگز فراموشش نمي كنم

    *****************************

        مهربانم دوستت دارم

    *****************************

  

                                 

| +| نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385 توسط بهزاد و مریم  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved